دوباره برگشتم.
سلام
تقدیم به تو که وقتی نیستی زمان زود و وقتی هستی مثل برق و باد میگذره. تقدیم به تو که دوری ، خیلی دوری. تقدیم به تو که نیستی ولی هستی. تقدیم به تو که خیلی طول کشید بفهمم قربونت برمهات از قربونت برم ها نیس. قربونت برم هات از اون" ممنون لطف داری هاست "یا از اون "اوکی باشه" هاست. تقدیم به تو که فدات ها از اون واقعیا نبود. از اون چینی بی مصرفا بود همونا که تو مترو میفروشن. تقدیم به تو ای یار ای یگانهترین یار چه مهربون بودی وقتی دروغ میگفتی!
*فروغ
خیال می کنم
بر چمن ها دراز کشیده ام
افتاب را بر صورتم حس میکنم.
بی موقع دکمه ها را میبندد
شور و شوقم به تابستان
تمام میشود.
+تد وان لی شات
منبع ماهنامه ی عروسک سخنگو
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
-احمد شاملو
خواستم بیام درمورد OCD بنویسم. OCD چی هست اصلن؟ چه شکلیه؟ توی کتاب «زمین بر پشت لاک پشت ها» یجایی جان گرین خیلی خوب OCD رو تعریف کرده که من تصمیم دارم اینجا بنویسمش.
«داری با مامانت تلویزیون تماشا می کنی، یه برنامه درمورد کارآگاهانی که در زمان سفر می کنن و یهو یادت می آد که یه پسری دستت رو گرفته بود و به انگشتت نگاه کرده بود و بعد به این فکر می کنی که باید چسب زخم رچ باز کنم و ببینم عفونت کرده یا نه. دلت نمی خواد اینکار رو بکنی. این فقط یه مهاجمه. همه دارنش. ولی نمی تونی ذهنت رو ساکت کنی. چون به اندازه ی کافی تو جلسات رفتار درمانی شناختی شرکت داشتی، به خودت می گی که من فکر هام نیستم. ولی ته ته وجودت مطمئنی که اون چیزی که باعث می شه من، بشم من، چیه. بعد به خودت می گی روی علامت ضربدر کوچیک بالای فکرت کلیک کن تا از بین بره. و بعد شاید برای یه لحظه این اتفاق می افته و دوباره تو خونه ی خودت و مادرت هستیو بعد ذهنت می گه خب ولی صبر کن ببینم، اگه انگشتت عفونت کرده باشه چی؟ چرا نبینی؟ سالن غذا خوری تمیز ترین و بهترین جای دنیا برای باز کردن زخم نبود و بعد هم رفتی تو رود خونه.
حالا مضطرب هستی، چون قبلا هم همه ی این کارها رو هزاران بار انجام دادی، به این دلیل که دلت می خواد فکرهایی داشته باشی که به شون بگی افکار من.آخه رود خونه کثیف بود. بهتره که الان چسب زخم رو برداری. به خودت می گی مراقب بودم که به آب دست نزنم، اما اگه به چیزی دست زده باشی که به آب خورده باشه چی و بعد به خودت میگی این زخم احتمالا خیلی زیاد عفونت نکرده اما بعد فاصله ای که با احتمال زیاد ایجاد کردی پرمی شه از فکر. باید زخم رو ببینی که چرک نکرده باشه. فقط یه نگاه بنداز که دیگه خیالمون راحت شه و بعد هم باشه. خب. عذر خواهی می کنی و می ری دستشویی و چسب زخم رو بر می داری و می بینی خون ریزی نکرده، اما ممکنه روی چسب زخم رطوبت وجود داشته باشه. چسب زخم رو می گیری جلوی نور زرد دستشویی و بله انگار رطوبته.
البته می تونه عرق باشه، اما می تونه آب رودخونه هم باشه یا بدتر از اون، خونابه ی زخم که خودش یکی از علائم عفونته. برای همین مایع ضد عفونی کننده رو تو کابینت بالای روشویی پیدا می کنی و یه مقداری می ریزی رو انگشتت و باعث می شه به شدت درد بکشی و بعد دستت رو خوب می شوری و موقع انجام این کار اهنگ حروف الفبا رو هم می خونی تا مطمئن شی که طبق توصیه ی مرکز کنترل بیماری ها دست هات رو بیست ثانیه تمام شستی و بعد با دقت دست ها رو با حوله خشک می کنی. و بعد ناخن انگشت رو فرو می کنی تو زخم انگشتت و پینه رو باز می کنی تا شروع کنه به خون اومدن و انگشتت رو فشار می دی تا خون خارج شه و خودش قطع شه و بعد روی زخم رو با ضربه های اروم دستمال پاک می کنی. یه چسب زخم از تو جیب شلوارت بیرون می آری، چپن همیشه کلی چسب زخم داری و تموم نمی شن. با دقت چشب زخم رو می زنی رو انگشتت. برمی گردی تا رو مبل بشینی و لرزش ناشی از رهایی از حس عصبی بودن و حس آسایش بعد تسایم شدن به وسوسه های شیطان درونت رو حس کنی.
بعد دو دقیقه یا ششصد دقیقه شروع می کنی به فکر کردن که همه ی چرک رو بیرون آوردم؟ آیا اصلن چرکی وجود داشت یا فقط عرق بود. اگه عفونت بود، شاید دوباره زخم رو تخلیه کنی.
مارپیچ تنگ تر می شه. همین طوری. برای همیشه.»
از باگ های خلقت، نداشتن یک اسکارلت اوهارا است. یک اسکارلت اوهارای درون. که به وقت ناراحتی، بزند روی شانه ات و بگوید: بیخیال! فردا بهش فکر می کنیم.
اخرین کتابی که خوانده ام متعلق به جان گرین است. راستش را بخواهید من هیچ وقت از طرفداران جان گرین نبودم. داستان از آنجا شروع شد که من بطور اتفاقی در اینترنت با مقاله ایی با عنوان« آیا میدانید جان گرین از اختلال وسواس فکری عملی (ocd) رنج می برد؟» روبرو شدم. از دیدن این تیتر چشمانم گرد شد که جان گرین این نویسنده ی محبوب و مطرح وسواس فکری عملی دارد، و بیشتر ایمان اوردم به اینکه وسواس پایانِ راه نیس (حتی ممکن است آغاز راه باشد). روی مقاله کلیک کردم به چند مقاله ی دیگر در همین رابطه رسیدم و فهمیدم که جان گرین اخیرا کتابی نوشته با عنوان «زمین بر پشت لاک پشت ها» که درمورد اختلال وسواس فکری ست. و عکس العمل من در آن لحظه؟ خب دیوانه و هیجان زده شده بودم احساس می کردم این کتاب را جان گرین برای من نوشته و آن را به من تقدیم کرده و در صفحه ی اول کتابش هم نوشته تقدیم به کبالت و همه ی کسانی که باور دارند وسواس آخر راه نیس بلکه آغاز راه است، یک آغازِ قدرتمند. فوری سرچ کردم و فهمیدم که کتاب هم توسط نشر ملیکان ترجمه شده سریع کتاب را سفارش دادم. و باید در یک جمله بگویم این کتاب فوق العاده بود!
و با خودم گفتم رسالت من به عنوان کسی که وسواس فکری عملی دارد این است که این کتاب را تقدیم کنم به تمام کسانی که وسواس فکری دارند تا ایمان بیاورند وسواس پایان نیس بلکه یک آغاز قوی ست.
پ.ن: متاسفانه ترجمه ی کتاب زیاد راضی کننده نبود، اگر امکانش براتون هست می تونید نسخه ی اصلی کتاب رو گیر بیارید و بخونید.
اگر بخواهم برای این روز هایم تیتری انتخاب کنم، بلاتکلیفی را انتخاب می کنم.بالای صفحه، قرمز، درشت، خوانا. در حالی که قسمتی از من می خواهد معمار شود در عین حال قسمت دیگر می خواهد نویسنده شود. قسمت دیگری هم هست که می خواهد خواننده شود. قسمت دیگری هم می خواهد سر کلاس به درس گوش ندهد و صفر بگیرد. یکی دیگر می خواهد نقاش شود. و یکی هم گوینده ی رادیو. بدترین قسمت ماجرا هم آنجاست که همه ی این قسمت ها با هم شاششان می گیرد و داد می زنند «اول من.نخیرم! اول من. من اول گفتم. نه خیرم من اول گفتم.» همینطوری با هم دعوا می کنند تا اینکه هنر برنده می شود و می پرد توی توالت. اینگونه می شود که من تصمیم می گیرم هنر مند شوم.